|
پنجشنبه، آذر ۲۸، ۱۳۸۷
●
نازنين يارم
.................................................................................................... بالاخره بغض اين چند وقت ديشب شکست، ديشب وقتي بالاخره بعد از همه اين چند ماه که مامان و بابا هيچي از مشکلات اين چند وقت نمي دونستن نشستم و حرف زدم باهاشون. چه حس خوبي بود که بدوني يکي هست که هميشه به حرفات گوش بده که دلداريت بده. گفتم و گفتم از همه اتفاقات، از اينکه يه اشتباه زندگيمون رو زير رو کرد از اينکه گفتن اينکه از صفر شروع مي کنيم خيلي راحت تر از عمل کردن بهشه، از قانون جنگل اين مملکت. از تمام حرص ها و فشارهاي اين چند وقت.
چقدر خوبه که مامان هست که سرم رو بزارم تو بغلش و با بوي تنش آروم بشم و در کمال تعجب ببينم که مدام يه چيزي داره گلوم رو فشار ميده و چشمام رو داغ ميکنه. سخته اين روزها اما تنها نيستم مامان که هست مطمئنم که يکي هميشه هست که وقتي براش حرف مي زنم بگه "بميرم برات چي کشيدي اين چند وقت" -سلام بهاره-. بابا که هست مي دونم يکي هست که بودنش بزرگترين دلگرميه. بالاخره مامان تونست بغض فشار اين چند وقت رو بشکنه. تازگي ها هر چقدر هم که ظاهرم آرومه هر چقدر هم که از چيزي نمي ترسيدم، بدنم جا زده زير اين همه فشار. با کوچکترين هيجاني، حتي اگه هيجان ديدن يه مسابقه فوتبال باشه، دست و پاي راستم ضعف ميره و قدرت دستم تقريبا به صفر ميرسه و چيزي رو نمي تونم با دستم بلند کنم. اما حالا خوبه که يکي هست که مطمئنت ميکنه، يکي که چشمات رو مي بندي و آروم ميشي.
□ نوشته شده در ساعت
۱:۵۹ ق.ظ.
توسط پاني
|
لينکستان
وبلاگ شهر
آرشيوستان
اوت 2006
نوامبر 2006
دسامبر 2006
ژانویهٔ 2007
فوریهٔ 2007
مارس 2007
آوریل 2007
ژوئن 2007
اوت 2007
سپتامبر 2007
اکتبر 2007
ژانویهٔ 2008
فوریهٔ 2008
مارس 2008
آوریل 2008
مهٔ 2008
ژوئن 2008
ژوئیهٔ 2008
اوت 2008
سپتامبر 2008
اکتبر 2008
نوامبر 2008
دسامبر 2008
ژانویهٔ 2009
فوریهٔ 2009
ژوئیهٔ 2009
|