پنجشنبه، آذر ۲۸، ۱۳۸۷

نازنين يارم
بالاخره بغض اين چند وقت ديشب شکست، ديشب وقتي بالاخره بعد از همه اين چند ماه که مامان و بابا هيچي از مشکلات اين چند وقت نمي دونستن نشستم و حرف زدم باهاشون. چه حس خوبي بود که بدوني يکي هست که هميشه به حرفات گوش بده که دلداريت بده. گفتم و گفتم از همه اتفاقات، از اينکه يه اشتباه زندگيمون رو زير رو کرد از اينکه گفتن اينکه از صفر شروع مي کنيم خيلي راحت تر از عمل کردن بهشه، از قانون جنگل اين مملکت. از تمام حرص ها و فشارهاي اين چند وقت. 
چقدر خوبه که مامان هست که سرم رو بزارم تو بغلش و با بوي تنش آروم بشم و در کمال تعجب ببينم که مدام يه چيزي داره گلوم رو فشار ميده و چشمام رو داغ ميکنه. سخته اين روزها اما تنها نيستم مامان که هست مطمئنم که يکي هميشه هست که وقتي براش حرف مي زنم بگه "بميرم برات چي کشيدي اين چند وقت" -سلام بهاره-. بابا که هست مي دونم يکي هست که بودنش بزرگترين دلگرميه. بالاخره مامان تونست بغض فشار اين چند وقت رو بشکنه. 
تازگي ها هر چقدر هم که ظاهرم آرومه هر چقدر هم که از چيزي نمي ترسيدم، بدنم جا زده زير اين همه فشار. با کوچکترين هيجاني، حتي اگه هيجان ديدن يه مسابقه فوتبال باشه، دست و پاي راستم ضعف ميره و قدرت دستم تقريبا به صفر ميرسه و چيزي رو نمي تونم با دستم بلند کنم. اما حالا خوبه که يکي هست که مطمئنت ميکنه، يکي که چشمات رو مي بندي و آروم ميشي.

برچسب‌ها: ,

....................................................................................................