شنبه، شهریور ۱۰، ۱۳۸۶

اراجيف شبانه
خانوم حنائيسم :))

1- هه هه يکي اومده براي پست قبلي من کامنت گذاشته که من خيلي زبان عربي رو دوست دارم به وبلاگ من سر بزن :))
2- دارم از دلشوره ميميرم، فردا بايد پروزم رو براي بار دوم به استاد تحويل بدم. چي ميشه که اين دفعه بشه
3- يادتونه پريسا پرگلکي منون خيلي وقت پيش ها دعوت کرده بود به بازي آرزوها، اون موقع هيچي ننوشتم چون هيچ آرزويي نداشتم روزاي تلخم به اين نتيجه رسونده بودم که نبايد براي آينده نقشه بکشم که وقتي اون چيزي که ميخواستم نشد اينقدر وحشتناک نخوره تو ذوقم اما حالا کم کم دارم آرزو دار ميشم، براي خودم خيلي حس جالبيه. اولين آرزومم اينه که بتونم رشته عوض کنم و برم معماري بخونم يا طراحي داخلي شايدم گرافيک، بدجوري هوس انگيز ناکه
4- دوميش هم اينه که اين زبان مزخرفم از اين حالت در بياد و بتونم يه جمله بيشتر از آي ام بوک بگم، آي خدا اين پروژه من تموم بشه من ميترکونم
5- کسي تو تهران کلاس رقص خوب سراغ نداره؟ کلاس رقص ايراني نه ها از اين کلاس هاي رقص دو نفره، يه جايي که من و اين همخونه گرام بتونيم بريم با هم رقص ياد بگيريم، يه چيزي تو مايه هاي شل وي دنس.
البته يادم نرفته اينجا ايرانه، اما خب بازي آرزوهاست ديگه
6- حال و هواي اين روزها؟ نمي دونم شايد من پوست کلفت شدم، شايد بي تفاوت شايد هم منطقي تر. هر چي که هست هنوز هم حسرت اتفاقاتي که افتاده رو مي خورم اما ... همان حکايت پوست کلفتي است ديگر، هنوز هم يک روز عاشقم يک روز فارغ، يک روز بدبخت يک روز عادي اما تلخي قضيه اينجا است که اگر 5 سال پيش بودم عمرا ديگه دم به اين تله ميدادم. تله ازدواج رو ميگم البته وگرنه دوست پسر گرام همچنان به جاي خودش بود
7- خداييش من موندم اين خانوم حنا چطوري اين همه شماره مياره
به توصيه اين خانوم رفتيم وبلاگ حبه، بسي هم کيف نموديم که بالاخره يک وبلاگ توپ ديگه هم پيدا کردم، کلي هم عاشق اون تئوري بوسيدن نشانه دوست داشتن است و گاز گرفتن نشانه عشقش شديم و از ديشب هم کلي رو اين همسر گرام پيادش کردم و حالا امروز اومدم ميبينم رفته مرخصي استحقاقي آقا!!!
8- فيلم نوربيت رو ديدم و نصفه شبي قهقه ميزدم از خنده، خدا بود اين ادي مورفي با اين سه تا نقشي که بازي کرده ببنيد حتما!
9- کتاب "نامه براي کودکي که هرگز زاده نشد" اوريانا فالاچي رو خوندم، زندگي کردم با تک تک جملاتش، اين هم شديدا توصيه ميشه
10- در يک هفته از سه نفر که برام خيلي خيلي عزيز بودن شنيدم که چراغهاي رابطشون خاموش شده و هر سه دفعه من فقط به خودم لعنت مي فرستادم که نمي تونم اونجوري که ميخوام کمکشون کنم يعني اصولا اينجور مواقع چي ميتوني بگي، تو اين جور موقع ها اون آرزوي تغيير رشته به روان شناسي خوندن تغيير ميکنه
11- اي بابا تموم نميشه اين شماره ها چرا، هنوز مونده دوتا!!!!!!!
12- صميمي ترين دوستم قصد رفتن داره و من موندم که اگه بره من بعد از 12 سال از کجا کسي رو بيارم جايگزينش کنم
13- هشت روز ديگه تولد 24 سالگيمه و 19 روز ديگه سالگرد عروسي، هنوز براي هيچ کدوم برنامه اي ندارم و از اون مهمتر هيچ احساسي و به لطف شلوغي اين روزها، مدام احساسات مايوسانه ام را پس ميزنم و سعس ميکنم زندگي کنم، حتي شده به ظاهر


اووووووف تموم شد انگار:)

برچسب‌ها:

0 comments ....................................................................................................