شنبه، آبان ۲۷، ۱۳۸۵

رابطه امان زندگيمان دوستي مان همه چيز دارد از هم مي پاشد يعني داريم از هم مي پاشانيمش. به طرز مسخره اي ديگه فقط وقتي مي تونم دوست داشته باشم که پيش هم نباشيم با ديدنت تموم دلتگيها و عشقم تبديل ميشه به لجبازي و فرياد. من تو ديگه فقط وقتي مي تونيم هم رو دوست داشته باشيم که پيش هم نباشيم . مسخره است مگه نه؟
پنج روز پيش رفتم و براي دومين ماهگرد عروسيمون برات لباس خريدم توي ذهنم هزار بار جشن اون شب رو تصور کردم غذاهايي که برات مي پزم لباسي که ميپوشم مدل ارايش موهام و هزار چيز مسخره ديگه اما حالا چي؟ هنوز 3 روز مونده به ماهگردمون و دادن هديه ها اما چي شده؟ همون اتفاقي که تمام مدتي که داشتم خريد مي کردم ته ذهنم ازش مي ترسيدم افتاده و دوباره دعوا کرديم و دوباره دارم فکر مي کنم که من بي تو چي شکليه؟
من تو بايد کم کمک عادت کنيم به نبودن هم نمي دونم شايدم يه راه حل ديگه اي هم باشه که يکي مثل يه روانشناس بدونه . اونم امتحانش مي کنيم اما از اين به بعد من فقط دلم مي خواد يکي بياد جلوم از اون اراجيف عشق و دوست داشتن و زندگي آروم و يار من تو دنيا تک و خلاصه همه اون چيزايي که خودم مثل خر تو 3-4 سال اخير ميگفتم جلوم بلغور کنه تا دندوناش رو خيلي شيک بريزم تو دهنش و بعدشم مليح ترين پوزخند دنيا رو بزنم و سوت زنان راهم بگيرم و برم!

برچسب‌ها:

2 comments ....................................................................................................

Comments:
test
 
خيلي كار خوبي ميكني كه داري مي نويسي دوباره...نوشتن خيلي كمك ميكنه دوست خوبم.
 
ارسال یک نظر