|
شنبه، آبان ۲۷، ۱۳۸۵
●
2 comments
.................................................................................................... رابطه امان زندگيمان دوستي مان همه چيز دارد از هم مي پاشد يعني داريم از هم مي پاشانيمش. به طرز مسخره اي ديگه فقط وقتي مي تونم دوست داشته باشم که پيش هم نباشيم با ديدنت تموم دلتگيها و عشقم تبديل ميشه به لجبازي و فرياد. من تو ديگه فقط وقتي مي تونيم هم رو دوست داشته باشيم که پيش هم نباشيم . مسخره است مگه نه؟
پنج روز پيش رفتم و براي دومين ماهگرد عروسيمون برات لباس خريدم توي ذهنم هزار بار جشن اون شب رو تصور کردم غذاهايي که برات مي پزم لباسي که ميپوشم مدل ارايش موهام و هزار چيز مسخره ديگه اما حالا چي؟ هنوز 3 روز مونده به ماهگردمون و دادن هديه ها اما چي شده؟ همون اتفاقي که تمام مدتي که داشتم خريد مي کردم ته ذهنم ازش مي ترسيدم افتاده و دوباره دعوا کرديم و دوباره دارم فکر مي کنم که من بي تو چي شکليه؟ من تو بايد کم کمک عادت کنيم به نبودن هم نمي دونم شايدم يه راه حل ديگه اي هم باشه که يکي مثل يه روانشناس بدونه . اونم امتحانش مي کنيم اما از اين به بعد من فقط دلم مي خواد يکي بياد جلوم از اون اراجيف عشق و دوست داشتن و زندگي آروم و يار من تو دنيا تک و خلاصه همه اون چيزايي که خودم مثل خر تو 3-4 سال اخير ميگفتم جلوم بلغور کنه تا دندوناش رو خيلي شيک بريزم تو دهنش و بعدشم مليح ترين پوزخند دنيا رو بزنم و سوت زنان راهم بگيرم و برم! برچسبها: زندگي □ نوشته شده در ساعت ۲:۵۴ ق.ظ. توسط پاني
Comments:
|
لينکستان
وبلاگ شهر
آرشيوستان
اوت 2006
نوامبر 2006
دسامبر 2006
ژانویهٔ 2007
فوریهٔ 2007
مارس 2007
آوریل 2007
ژوئن 2007
اوت 2007
سپتامبر 2007
اکتبر 2007
ژانویهٔ 2008
فوریهٔ 2008
مارس 2008
آوریل 2008
مهٔ 2008
ژوئن 2008
ژوئیهٔ 2008
اوت 2008
سپتامبر 2008
اکتبر 2008
نوامبر 2008
دسامبر 2008
ژانویهٔ 2009
فوریهٔ 2009
ژوئیهٔ 2009
|