چهارشنبه، آذر ۰۱، ۱۳۸۵

همه حس هام رو گم کردم البته همش رو نه الان پر از حس انتقام و، دوري و نفرتم . و مهمتر از همه اينکه ديگه دوستت ندارم به همين سادگي و در عين حال سختي
شنيده بودم ازدواج عشق را از بين مي برد شنيده بودم اما باور نمي کردم مثل همه اين روزها که نمي خواهم باورشان کنم. قبلتر ها وقتي دعوايمان ميشد بعد از آرامش طوفان باز هم سرشار از عشق ميشدم اما حالا... به محض اينکه توي تخت ميام و کنارت دراز ميکشم آنقدر افکار تلخ و سرد بهم فشاره مياره که دوباره پا ميشم و اين بيدار موندنهاي شبانه من هر بار و هر بار داره بيشتر ميشه تا الان که به 5 صبح رسيده و تازه بعد از اينکه تو پاميشي و ميري من راحت مي خوابم.
هر شب قبل از خواب چشمهام رو ميبندم و مدام با خودم تکرار ميکنم که تو اينجا نيستي تا خوابم ببره تا بتونم بخوابم.
ديشب خواستم خودم رو امتحان کنم ميدوني به چي فکر کردم به مردن تو خواستم ببينم چقدر ناراحت ميشم چقدر ميتونم تو تصور اون لحظات دوام بيارم. اما ميدوني تيجه ترسناک بود من هيچ حسي نداشتم يعني هيچ حس بدي نداشتم.
الان مدت هاست که دعا مي کنم وقتي بورست جور شد و خواستي بري کار من درست نشه و من حداقل به اين بهانه از تو دور بشم. يادت مياد يکسال پيش وقتي گفتي با استادت صحبت کردي و اون داره کارت رو جور ميکنه که بري يادت مياد حال من رو؟ با اينکه استادت قول داده بود با هم ميريم اما من زار ميزدم که نکنه يه وقت تو بي من بري و حالا دارم زار ميزنم که نکنه تو با من بري.
يه ديالوگ هست تو فيلم Match point اونجا که کريس يه معشوقش ميگه ازدواج اون با زنش يه کار روتين بوده و روابطش يا زنش کاملا مکانيکال بوده، بد جوري درکش کردم من و تو هم دوستهاي فوقالعاده بوديم براي هم معشوق هاي معرکه اي بوديم اما به عنوان زن و شوهر فاجعه ايم. لعنت به اين فضاي ايراني که توش براي با عشق بودن مجبور به ازدواج ميشي و بعد براي دوباره به دست آوردن عشق مجبور به جدايي!

برچسب‌ها:

1 comments ....................................................................................................

Comments:
آخ پاني...حس‌هات رو خيلي خوب مي‌فهمم...مراقب خودت و سلامت روحي‌ات باش...از همه چيز مهمتري عزيزم
 
ارسال یک نظر