سه‌شنبه، مرداد ۲۲، ۱۳۸۷

Lock
فردا و پس فردا امتحان فاينال زبانه، الان هم سه ساعته نشستم سر کتابام و دارم سعي مي کنم بخونم، اما با اين ذهن آشفته فقط دو صفحه پيش رفتم. خوابم هم نمي بره لعنتي، دوباره شب بيداري هاي من شروع شده و داره مي رسه به صبح. حتي کتاب هاي خوشگلي هم که از شهر کتاب گرفتم نمي تونم بخونم و همون جوري موندن توي کيسه اي که توي شهر کتاب اونا رو گذاشتن توش.
هيچ کاري نمي تونم بکنم. تا وقتي بيرون باشم مي تونم سعي کنم همه چيز رو فراموش کنم اما کافيه تا از در خونه بيام تو تا يادم بيفته واقعيت رو و حبابي که از صبح براي ساختنش زحمت کشيدم بترکه.

پ.ن: امروز وسط همه اين اتفاق ها دختر خالهه اومده ميگه بيا يکم با اين شوهر من صحبت کن بلکه دست از اين کاراش برداره و قبول کنه که اشتباهه. شايد تو بتوني قانعش کني. ها ها جوک از اين خنده دار تر. من بيام نقش يه آدم موفق با تجربه رو براي دو نفر ديگه بازي کنم! هر چند همه سعي ام رو کردم که بهشون بفهمونم اين راه رو شروع نکنن، با همه وجود مي ديدم که جاي دو سال پيش من وايسادن و دارن وارد همون راهي مي شن که ما رفتيم. اما خب بي فايده بود مگه من دو سال حرف چند نفر رو گوش کردم. کاش باور ميکردن حرفام رو.

برچسب‌ها:

....................................................................................................