|
دوشنبه، تیر ۰۳، ۱۳۸۷
●
وصف حال
....................................................................................................ويولت تو علاوه بر همه توانايي هات توانايي ذهن خوندن هم پيدا کردي؟ من بهت چيزي گفته بودم؟ آخه چرا کلمه به کلمه اين متنت اينقدر حرف دل منه: ميدوني چيه؟ ديگه خيلي ديره براي برگشتنت ... ديگه خيلي ديره براي معذرت خواهي کردن ... زماني مي مردم و زنده ميشدم که فقط بشنومت ... زماني حاضر بودم از همه چيز بگذرم فقط در ازا شنيدن جمله جادويي "دوستت دارم" از تو ... زماني ساعتها چشمم به صفحه خاموش تلفن بود و گوشم به صداي سحر انگيز دينگ دينگ تلفن، فقط براي اينکه خبري ازت داشته باشم ... چه شبها که با چشمهاي اشک آلود خوابيدم از عتابي که متوجه ام کرده بودي ... چقدر دلم مي خواست بفهمي منو ... با تمام وجودت و نه با ... دوستت داشتم ... خيلي زياد ... ولي انگار ديگه توان سابق رو ندارم، ديگه نمي تونم انرژي بذارم براي ساختن و شروع کردن.. و دوباره عاشق بودن... نميدونم ... پ.ن: ترس از اين شروع دوباره :( چيز خاصي نشده اين روزها فقط من ديگه تموم شدم هر روز هم که مي گذره هي منتظر رشارژ دوبارم ولي نميشه:( برچسبها: زندگي □ نوشته شده در ساعت ۴:۳۳ ب.ظ. توسط پاني
|
لينکستان
وبلاگ شهر
آرشيوستان
اوت 2006
نوامبر 2006
دسامبر 2006
ژانویهٔ 2007
فوریهٔ 2007
مارس 2007
آوریل 2007
ژوئن 2007
اوت 2007
سپتامبر 2007
اکتبر 2007
ژانویهٔ 2008
فوریهٔ 2008
مارس 2008
آوریل 2008
مهٔ 2008
ژوئن 2008
ژوئیهٔ 2008
اوت 2008
سپتامبر 2008
اکتبر 2008
نوامبر 2008
دسامبر 2008
ژانویهٔ 2009
فوریهٔ 2009
ژوئیهٔ 2009
|