دوشنبه، تیر ۰۳، ۱۳۸۷

وصف حال
ويولت تو علاوه بر همه توانايي هات توانايي ذهن خوندن هم پيدا کردي؟ من بهت چيزي گفته بودم؟ آخه چرا کلمه به کلمه اين متنت اينقدر حرف دل منه:
ميدوني چيه؟ ديگه خيلي ديره براي برگشتنت ... ديگه خيلي ديره براي معذرت خواهي کردن ... زماني مي مردم و زنده ميشدم که فقط بشنومت ... زماني حاضر بودم از همه چيز بگذرم فقط در ازا شنيدن جمله جادويي "دوستت دارم" از تو ... زماني ساعتها چشمم به صفحه خاموش تلفن بود و گوشم به صداي سحر انگيز دينگ دينگ تلفن، فقط براي اينکه خبري ازت داشته باشم ... چه شبها که با چشمهاي اشک آلود خوابيدم از عتابي که متوجه ام کرده بودي ... چقدر دلم مي خواست بفهمي منو ... با تمام وجودت و نه با ... دوستت داشتم ... خيلي زياد ... ولي انگار ديگه توان سابق رو ندارم، ديگه نمي تونم انرژي بذارم براي ساختن و شروع کردن.. و دوباره عاشق بودن... نميدونم ...
پ.ن: ترس از اين شروع دوباره :( چيز خاصي نشده اين روزها فقط من ديگه تموم شدم هر روز هم که مي گذره هي منتظر رشارژ دوبارم ولي نميشه:(

برچسب‌ها:

....................................................................................................