شنبه، اسفند ۲۶، ۱۳۸۵

Bad holiday!
تعطیلات بی موقعی است چون باعث می شود باز فراموش کنیم مشکلات رو و فراموش کردن هم هیچ وقت مشکلات ما رو حل نکرده یعنی اگه دقیق تر نگاه کنی هیچ کدوم از مشکلات ما حل نشدند فقط همیشه روشون سر پوش گذاشتیم و تظاهر به فراموش کردنشون کردیم اما آتش زیر خاکستر ما اونقدر زیاد و پر زور شده که دیگه حتی محبتهای ظاهری هم نمیپوشوندش و سر باز کرده، برای همین هم این تعطیلات رو دوست ندارم فقط باعث میشه نتونم کار رو زودتر یکسره کنم و بدون هیچ دلیلی یه ماه دیگه پا در هوا باشم.
با اینکه الان خونه تبدیل به خوابگاه شده و من و تو فقط شب به شب هم رو میبینیم اما همین سکوت هم فراموشی میاره و فراموشی تو موقعیت الان من یعنی تردید، یعنی لغزیدن دوباره فقط امیدوارم اینجوری نشه و این بازی بالاخره تموم بشه!
----------------------------------------------------------------------------
دخترک خنده کنان گفت که چیست
راز این حلقه زر
راز این حلقه که انگشت مرا
این چنین تنگ گرفته است به بر
راز این حلقه که در چهره او
اینهمه تابش و رخشندگی است
مرد حیران شد و گفت
حلقه خوشبختی است حلقه زندگی است
همه گفتند : مبارک باشد
دخترک گفت : دریغا که مرا
باز در معنی آن شک باشد
سالها رفت و شبی
زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه زر
دید در نقش فروزنده او
روزهایی که به امید وفای شوهر
به هدر رفته هدر
زن پریشان شد و نالید که وای
وای این حلقه که در چهره او
باز هم تابش و رخشندگی است
حلقه بردگی و بندگی است
(فروغ)

برچسب‌ها:

1 comments ....................................................................................................

Comments:
چه جالب پاني. منم امشب دقيقا همين شعر از ديوان فروغ رو خوندم...
 
ارسال یک نظر