|
چهارشنبه، اسفند ۲۳، ۱۳۸۵
●
هیچ بوی عیدی در هوای من نیست!
0 comments
.................................................................................................... یه هفته مونده تا عید و من هیچ حسی ندارم، امسال نه خرید کردم نه خونه تکونی نه حتی هفت سین خریدم هیچی هیچی خالیم از هر چیزی، و تمام مدت هم دارم سعی میکنم خودم رو مشغول نگه دارم که هی تصویرهایی که توی ذهنم از اولین خونه تکونی خونه خودم، از اولین سفره هفت سین دو نفره، از اولین عید و.... نیاد تو سرم، دارم خفه میشم با فکر این اولینهایی که مدتها آرزوش رو داشتم و حالا هم فقط تو همون آرزو میمونه، برآورده شدنش یه کسی یه قلبی یه روحی رو میخواد که بتونه بفهمه من رو که مال من باشه اما من از تو دورم خیلی دور، این چند روز تمام روزم خلاصه شده تو سه تا کار، خوابیدن فیلم دیدن و اینترنت به شدت دارم جلوی به وجود اومدن هر لحظه خالی که به این فکرا مجال جلو اومدن رو بده میگیرم، تو این دو روزه 4 تا فیلم دیدم و سه بار فیلم میم مثل مادر رو، بقیه ساعات بیداریم هم خلاصه شده تو اینترنت ، به هیچ چیز فکر نمیکنم به هیچ چیز و برای عید هم فقط یک انگیزه مونده هنوز برآورده شدن آرزوم، آرزوی برگشتن آرامشم. راستش رو هم بخوای با تو و بی توش برام فرقی نداره مهم فقط آرامشمه، آرامشی که خیلی ارزون فروختمش، خیلی.
برچسبها: زندگي □ نوشته شده در ساعت ۲:۰۱ ق.ظ. توسط پاني
Comments:
ارسال یک نظر
|
لينکستان
وبلاگ شهر
آرشيوستان
اوت 2006
نوامبر 2006
دسامبر 2006
ژانویهٔ 2007
فوریهٔ 2007
مارس 2007
آوریل 2007
ژوئن 2007
اوت 2007
سپتامبر 2007
اکتبر 2007
ژانویهٔ 2008
فوریهٔ 2008
مارس 2008
آوریل 2008
مهٔ 2008
ژوئن 2008
ژوئیهٔ 2008
اوت 2008
سپتامبر 2008
اکتبر 2008
نوامبر 2008
دسامبر 2008
ژانویهٔ 2009
فوریهٔ 2009
ژوئیهٔ 2009
|