|
یکشنبه، اسفند ۲۷، ۱۳۸۵
●
به جای هفت سین!
0 comments
.................................................................................................... از معدود لحظات آرومی بود که ذهنم مدام بهم هشدار نمیداد که الان همه چیز بهم میریزه، آروم تو بغلت بودم و تو یواش یواش با موهام بازی میکردی اتاق تاریک بود و صورتت رو درست نمیدیم و تو سکوت داشتم صدای ضربان قلبت رو گوش میکردم و با هر ضربه اش داشتم بیشتر و بیشتر به رویام شکل میدادم، لبخندی رو که از تصور رویام روی صورتم نشست دیدی و پرسیدی چی شده، گفتم هیچی میفهمی حالا، اصرار کردی، دلم نیومد شیرینیش رو با تو قسمت نکنم گفتم دارم حال و هوای عید رو تصور میکنم گفتی آره اولین سال تحویلیه که پیش همیم اونم تو خونه خودمون، خندیدی، گفتم میای با هم هفت سین درست کنیم؟ کی بریم خرید؟ میای یه روز بریم کوچه رفاهی وسایل تزئینش رو بخریم، خندیدی و با مهربونی سر تکون دادی، گفتم میدونی میخوام دم سال تحویل چی بپوشم یکم فکر کردی و گفتی آهان لباس عروست رو، ختدیدم، خندیدی، گفتم تحویل 3 صبحه نخوابیا، گفتی نه میخوام تا صبح بیدار بمونم و باهات حرف بزنم، خندیدم و دوباره آروم خوابیدم توی بغلت و با صدای قلبت گم شدم تو رویاهام، داشتم فکر میکردم حیف که اون موقع صبح آرایشگاه ها باز نیست و نمیشه تاج عروسی رو هم نصب کنم داشتم شکل سفره هفت سین رو میچیدم تو ذهنم داشتم لحظه تحویل رو میدیم و ....
خوابم برد با همه این رویاهای شیرین، آروم و ساکت و مطمئن، دور نبود این روزها، شاید یک ماه پیش، هنوز امید داشتم هنوز لحظه ها رو تو ذهنم میساختم به امید عینی شدنش، هنوز با یه خیال آروم میشدم، اما حالا دیگه رویایی هم ندارم، متوقف شدم در زمان و دارم خیال ها رو پس میزنم. برچسبها: زندگي □ نوشته شده در ساعت ۱:۰۳ ق.ظ. توسط پاني
Comments:
ارسال یک نظر
|
لينکستان
وبلاگ شهر
آرشيوستان
اوت 2006
نوامبر 2006
دسامبر 2006
ژانویهٔ 2007
فوریهٔ 2007
مارس 2007
آوریل 2007
ژوئن 2007
اوت 2007
سپتامبر 2007
اکتبر 2007
ژانویهٔ 2008
فوریهٔ 2008
مارس 2008
آوریل 2008
مهٔ 2008
ژوئن 2008
ژوئیهٔ 2008
اوت 2008
سپتامبر 2008
اکتبر 2008
نوامبر 2008
دسامبر 2008
ژانویهٔ 2009
فوریهٔ 2009
ژوئیهٔ 2009
|