جمعه، اسفند ۲۵، ۱۳۸۵

:|
امسال داره به همراه خیلی چیزا برای من تموم میشه دارم سعی میکنم تمام خاطرات این مدت رو جمع و جور کنم و خیلی مرتب و جمع جور بچینمش یه گوشه ذهنم و درش رو بزارم. علی الظاهر دیگه چیزی باقی نمونده و فقط مونده اینکه جراتم رو جمع کنم آخرین قدم رو هم بردارم، الان دیگه سد احساسی و عاطفی جلوم نیست دیگه هیچ کس باهام مخالف نیست حتی تو! فقط مونده جرات رفتنم تا دادگاه و دادن دادخواست.
میدونم تو هیچ وقت اینکارا نمیکنی و اونی که اقدام میکنه باید خودم باشم و من تو این شرایطی که از همه بیشتر احتیاج به تمرکز و جمع کردن فکرم دارم کوچکترین تمرکزی ندارم، گیجم. انگار که حالا که همه بهم گفتن خود دانی تازه رسیدم به اینجا که چیزی نمیدونم، از آیندم خبر ندارم، این وضع رو نمیتونم تحمل کنم، قدرت تصمیم گیری ندارم، لعنت به من ، لعنت

برچسب‌ها:

0 comments ....................................................................................................