|
جمعه، اسفند ۲۵، ۱۳۸۵
●
:|
0 comments
.................................................................................................... امسال داره به همراه خیلی چیزا برای من تموم میشه دارم سعی میکنم تمام خاطرات این مدت رو جمع و جور کنم و خیلی مرتب و جمع جور بچینمش یه گوشه ذهنم و درش رو بزارم. علی الظاهر دیگه چیزی باقی نمونده و فقط مونده اینکه جراتم رو جمع کنم آخرین قدم رو هم بردارم، الان دیگه سد احساسی و عاطفی جلوم نیست دیگه هیچ کس باهام مخالف نیست حتی تو! فقط مونده جرات رفتنم تا دادگاه و دادن دادخواست.
میدونم تو هیچ وقت اینکارا نمیکنی و اونی که اقدام میکنه باید خودم باشم و من تو این شرایطی که از همه بیشتر احتیاج به تمرکز و جمع کردن فکرم دارم کوچکترین تمرکزی ندارم، گیجم. انگار که حالا که همه بهم گفتن خود دانی تازه رسیدم به اینجا که چیزی نمیدونم، از آیندم خبر ندارم، این وضع رو نمیتونم تحمل کنم، قدرت تصمیم گیری ندارم، لعنت به من ، لعنت برچسبها: زندگي □ نوشته شده در ساعت ۱۲:۳۹ ق.ظ. توسط پاني
Comments:
ارسال یک نظر
|
لينکستان
وبلاگ شهر
آرشيوستان
اوت 2006
نوامبر 2006
دسامبر 2006
ژانویهٔ 2007
فوریهٔ 2007
مارس 2007
آوریل 2007
ژوئن 2007
اوت 2007
سپتامبر 2007
اکتبر 2007
ژانویهٔ 2008
فوریهٔ 2008
مارس 2008
آوریل 2008
مهٔ 2008
ژوئن 2008
ژوئیهٔ 2008
اوت 2008
سپتامبر 2008
اکتبر 2008
نوامبر 2008
دسامبر 2008
ژانویهٔ 2009
فوریهٔ 2009
ژوئیهٔ 2009
|