|
سهشنبه، اردیبهشت ۱۰، ۱۳۸۷
●
بچه هاي اين زمونه!
.................................................................................................... امروز روز آخر تحويل کارت خريد کتب خارجي نمايشگاه بود و با هزار بدبختي تونستم توي لحظه آخر برم و بگيرمش، عصر که توي خونه داشتم جريان رو براي مامانم تعريف ميکردم بچه برادرم که 8 سالشه وقتي اسم نمايشگاه کتاب رو شنيد خيلي جدي برگشت گفت :"آره منم پنجشنبه به مامانم گفتم ببرتم نمايشگاه ميخوام برم شاهنامه فردوسي بخرم"!!!
من در حالي که داشتم سعي ميکردم تعجب و خندم رو قايم کنم بهش گفتم نه عزيزم اون که به درد تو نميخوره ، توش پره شعره اون کتاب هايي که تو خوندي اين شعرها رو تبديل به داستان کرده بود که تو خوشت اومده خيلي عادي برگشت گفت نخير ميدونم من هموني رو ميگم که توش شعر بسي رنج بردم در اين سال سي عجم زنده کردم بدين پارسي نميرم از اين پس که من زنده ام که تخم سخن را پراکنده ام هم هست!!!! باز به خودم گفتم نه، بچه حالا همين دو تا بيت رو بلده. رفتم شاهنامه رو آوردم دادم دستش گفتم ببين اينه ها، گفت آره همين رو ميخوام داستان رستم و افراسيابش رو بيار من بخونم!! من رسما خفه شدم ديگه. برچسبها: روزانه □ نوشته شده در ساعت ۱۱:۴۸ ب.ظ. توسط پاني
|
لينکستان
وبلاگ شهر
آرشيوستان
اوت 2006
نوامبر 2006
دسامبر 2006
ژانویهٔ 2007
فوریهٔ 2007
مارس 2007
آوریل 2007
ژوئن 2007
اوت 2007
سپتامبر 2007
اکتبر 2007
ژانویهٔ 2008
فوریهٔ 2008
مارس 2008
آوریل 2008
مهٔ 2008
ژوئن 2008
ژوئیهٔ 2008
اوت 2008
سپتامبر 2008
اکتبر 2008
نوامبر 2008
دسامبر 2008
ژانویهٔ 2009
فوریهٔ 2009
ژوئیهٔ 2009
|