یکشنبه، بهمن ۱۵، ۱۳۸۵

دلتنگی.... کمی
الان 5 روز گذشته 5 روزی که جهار روز اولش طوفان به تمام معنا بود، خوشحالم که حالا طوفان تموم شده میتونم آرومتر فکر کنم. تو این چند روز انقدر در حالت دفع بودم اونقدر گارد داشتم که حتی نمیذاشتم کوچکترین دلتنگی از تو به سراغم بیاد اما حالا کم کم دارم حس میکنم نبودت رو دارم فقط آروم میشم به هیچ نتیجه ای نرسیدم هنوز اما حداقل دیگه نمیترسم از اینکه به دلتنگیهام هم فکر کنم به تو. تو تمام 4 روز قبل من به ظاهر از تو دور بودم اما حتی یه لحظه هم نبود که اس ام اس هات راحتم بزاره که مدام به مامان و بابا زنگ نزنی و باز استدلال کنی حفظ شدم همه حرفات رو اونقدر به من چسبیده بودی که دیگه نمیتونستم ببنمت و فقط دنبال یه راه فرار میگشتم. و چقدر هم سخت بود به کسایی که از بیرون نگاه میکردن فهموندن این قضیه که این چسبندگی زیاد تو من رو آزار میده که من بیرحمی نیستم که آزار تو لذت ببرم. بعد 4 روز تازه از دیروز که به اصرار دکتر قبول کردی 10 روز کوجکترین تماسی نداشته باشم تازه داره دلم برات تنگ میشه زیاد نیست هنوز اما حداقل دیگه جلوش رو هم نمیگیرم نمیترسم که تا کوچکترین علامتی از دلتنگیم بروز کرد همه بهم بگن خب برگرد سر خونه زندگیت. اونقدر این حس رو تو خودم کشته بودم که نمی دونم کی میتونه دوباره جون بگیره اما حالا که تو نیستی حالا که فشارهات-هرچند که از سر دوست داشتن بود- نیست، منم دارم یاد میگیرم دوباره که دوست داشته باشم که نترسم از اینکه يه روز دوست داشتنم دوباره نفسم رو ببره فقط خدا کنه بتونم این حس رو جلو تو هم داشته باشم که دیگه جلو تو هم نترسم، قرار شده دکتر با هر دومون جداگانه صحبت کنه و فقط امیدوارم که اینبار اشتباهات رو از صمیم قلب قبول کنی که دوباره ماسک نزنی و بعد دوباره تو یه موقعیت مشابه تکرارش کنی که همیشه نگی مطمئنی کارات درست بوده، من هم همین طور
دارم میشمارم روزها رو یک روز از ده تا گذشته....

برچسب‌ها:

1 comments ....................................................................................................

Comments:
پانی عزیز امیدوارم همه چیز روبه راه بشه برایت...
 
ارسال یک نظر