سه‌شنبه، اسفند ۰۱، ۱۳۸۵

یکی مثل همه
دوست داشتم نوشته های زندگی آلوچه خانوم و فرجام رو، شبیه زندگی ما نیود اما انگار یه جور تسلی بخش، اینکه بدونی فقط تو نیستی که مشکل داری، خوبه که آدم بدونه همیشه فقط خودش نیست که گاهی فکر میکنه الان دیگه رسیده ته دنیا و بقیه هم فقط از روی صلاح دید خودشون دارند براش فکر میکنند و نظر میدند.
یکی از چیزایی که اون اوایل خیلی برای من سنگین تموم میشد هم همین بود اینکه یهو بعد از دو سال دوستی بدون حتی یه دلخوری و دعوای کوچیک وارد زندگی شدم که فقط چند ماه اولش اون روال رو حفظ کرد و بعد یواش یواش سوییچ شدن های پیاپیش روی بدیها و تلخی ها شروع شد و من چند ماه اول فقط گیج میزدم که چرا اینطوری شد عادت کرده بودم به دیدن روال عادی و آروم زندگی، نه تو خونه خودمون هیچ وقت دعوایی بین مامان و بابا دیده بودم نه تو دوستیمون، برای همینم بود که همیشه تعجب بقیه رو وقتی میگفتم الان دو سال که با تو دوستم و هنوز یکبار هم از هم دلخور نشدیم نمیفهمیدم، شنیده بودم که این اختلافات هست اما درکش نکرده بودم ملموس نبوده برام، برای همینم وقتی اولین کار دعواها بالا گرفت و بلد نبودم حلش کنم و فقط تشدید میشد فکر کردم آخر خطم و باید تمومش کنم. میترسیدم از اینکه 10 سال دیگه برگردم و به خودم نگاه کنم و بگم همش سوختن ساختن بوده این زندگی. زود میزنم به سیم آخر. هنوز هم من همونم عوض نشدم نمیتونم سریع عوض کنم خودم رو اما سعی که میتونم بکنم برای همین هست که هر بار که با کوچکترین چیزی از تو دلخور میشم دعا میکنم رهام کنی تا بتونم با خودم کنار بیام، میدونم که حساس شدم و بخش اعظم این دلخوریها مسببش فکر خودم میدونم نباید با هر حرف تو گذشته رو دوره کنم میدونم اما هنوز نمیتونم تو لحظه خودم رو با این حرفا قانع کنم طول میکشه این پروسه و فقط خدا کنه تاب بیاری هر بار، دارم کم کم واقع بین میشم با اینکه تو حرفم و ظاهرا فکرم اصلا منتظر این نبودم که یه زندگی ایده آل و بدون هیچ مشکلی رو شروع کنم اما انگار ته ذهنم دنبال این ایده آل بوده و به شدت هم هر جا خلافش رو میبینه واکنش نشون میده نمیدونم چه طور میشد جور دیگه ای هم باشه، الگویی که نداشتم، همیشه فقط زندگی استیبل اطرافیانم رو دیدم حالت گذرای زندگی هیچ کس برای من معلوم نبوده همون جوری که این حالت ما هم برای کسی معلوم نیست، عادت کردم که جلو بقیه لبخند بزنم و زندگیم همون ایده آل ته ذهن خودم و اونا نشون بدم، برای اولین بار توی این سالها مامان برام از سختیهایی گفت که اون هم کشیده که انگار زندگی آرومی که من از بچگی عادت به دیدنش داشتم همیشه هم اینقدر آروم نبوده و طوفانهاش رو گذرونده. خوبه شنیدن این حرفها، هیچ دو موقعیت شبیه هم نبوده و نیست اما حرفها از یه جنس اند همه: رد کردن این طوفان ها. نمیدونم چرا به اولین سالهای ازدواج میگن عسل اگه از من بپرسند میگم تلخ ترین سال ازدواج سال اولش خیلی طول میکشه فهمیدن راه یاد گرفتن زندگی 24 ساعته با یه نفر زیر یه سقف به طور مداوم حتی اگه اون یه نفر پارتنری باشه که همیشه فکرهات رو نگفته میخوند.
خیلی شنیدم این جمله رو که زندگی آبدیده میکنه آدم رو باید بزاری توش صیقل یخوری فکر میکردم فهمیدم این جمله رو استفادش هم میکردم سرم رو هم بالا میگرفتم که میفهمم این حرفا رو اما انگار تازه تازه دارم میفهمم فهمیدنی نیست این جمله حسیه فقط!

برچسب‌ها:

1 comments ....................................................................................................

Comments:
:(
negarane khodam shodam
baz ham avalesh vase to khub bude
male man ke az hamin avalesh dare switch mishe
:(
negaran shodam vase khodam!
 
ارسال یک نظر