دوشنبه، اسفند ۲۰، ۱۳۸۶

هم تخت!
تازه خوابم برده، احتمالا ساعت حدود 3 نيمه شبه که يهو حس ميکنم دارم از شدت فشار خفه ميشم چشمام رو که باز ميکنم ميبينم همسرجان که با قدرت تمام بغلم کرده و مدام و پشت سر هم داره قربون صدقه ام ميره، با چشمايي که از تعجب گرد شده و مغزي که گيج خوابه سعي ميکنم ارومش کنم تا ولم کنه و دوباره بخوابه، يکم فشار دستاش رو کم ميکنه و تا ميام بگيرم بخوابم دوباره همون پروسه شروع ميشه و دوباره من سعي ميکنم بخوابونمش هر چي ميگه ميگم باشه قبول هر چي تو بخواي فقط منو ول کن :))
صبح چشمام رو که باز ميکنم لباس پوشيده و حاضر شده که بره ، بهش ميگم ديشب خواب خاصي ديده بودي؟ ميگه نه چطور مگه؟ ميگم مگه ديشب يادت نيست؟ حالا اين دفعه نوبت اونه که چشماش گرد بشه، از تصور لحظه هاي ديشب قهقهمون خونه رو برميداره، و وسط اين خنده ها مدام با حرکات دست و سر داره سعي ميکنه بگه که اشتباه ميکنم و کار اون نبوده D:
عصر بهش زنگ ميزنم وسط يه جلسه مهمه و داره رسمي صحبت ميکنه شيطنتم گل ميکنه و بهش ميگم چطوري ص. ک. صي ؟ همين يک کلمه کافيه تا دوباره ياد ديشب بيفتيم و وسط جلسه يهو بزنه زير خنده !

برچسب‌ها:

....................................................................................................