|
دوشنبه، اسفند ۲۰، ۱۳۸۶
●
هم تخت!
.................................................................................................... تازه خوابم برده، احتمالا ساعت حدود 3 نيمه شبه که يهو حس ميکنم دارم از شدت فشار خفه ميشم چشمام رو که باز ميکنم ميبينم همسرجان که با قدرت تمام بغلم کرده و مدام و پشت سر هم داره قربون صدقه ام ميره، با چشمايي که از تعجب گرد شده و مغزي که گيج خوابه سعي ميکنم ارومش کنم تا ولم کنه و دوباره بخوابه، يکم فشار دستاش رو کم ميکنه و تا ميام بگيرم بخوابم دوباره همون پروسه شروع ميشه و دوباره من سعي ميکنم بخوابونمش هر چي ميگه ميگم باشه قبول هر چي تو بخواي فقط منو ول کن :))
صبح چشمام رو که باز ميکنم لباس پوشيده و حاضر شده که بره ، بهش ميگم ديشب خواب خاصي ديده بودي؟ ميگه نه چطور مگه؟ ميگم مگه ديشب يادت نيست؟ حالا اين دفعه نوبت اونه که چشماش گرد بشه، از تصور لحظه هاي ديشب قهقهمون خونه رو برميداره، و وسط اين خنده ها مدام با حرکات دست و سر داره سعي ميکنه بگه که اشتباه ميکنم و کار اون نبوده D: عصر بهش زنگ ميزنم وسط يه جلسه مهمه و داره رسمي صحبت ميکنه شيطنتم گل ميکنه و بهش ميگم چطوري ص. ک. صي ؟ همين يک کلمه کافيه تا دوباره ياد ديشب بيفتيم و وسط جلسه يهو بزنه زير خنده ! برچسبها: زندگي □ نوشته شده در ساعت ۱۰:۱۶ ق.ظ. توسط پاني
|
لينکستان
وبلاگ شهر
آرشيوستان
اوت 2006
نوامبر 2006
دسامبر 2006
ژانویهٔ 2007
فوریهٔ 2007
مارس 2007
آوریل 2007
ژوئن 2007
اوت 2007
سپتامبر 2007
اکتبر 2007
ژانویهٔ 2008
فوریهٔ 2008
مارس 2008
آوریل 2008
مهٔ 2008
ژوئن 2008
ژوئیهٔ 2008
اوت 2008
سپتامبر 2008
اکتبر 2008
نوامبر 2008
دسامبر 2008
ژانویهٔ 2009
فوریهٔ 2009
ژوئیهٔ 2009
|