|
دوشنبه، بهمن ۰۲، ۱۳۸۵
●
Note II
2 comments
.................................................................................................... (دو سال قبل- یک روز بعد از دومین جلسه خواستگاری)
● روزهاي سردي است... همه چيز تلخ است....شکستن يک رويا يک ذهنیت هميشه عذاب آور است اما وقتی اون رويا دو سال از زندگيت رو پر کرده باشه اون وقت شکستنش باعث ميشه تو هم بشکني...از اينکه نمي دونم براي حفظ زندگيم بايد چي کار کنم از خودم متنفرم تا حالا هيچ وقت خودم رو اينقدر ناتوان حس نکرده بودم اينکه تنها کاري که از دستم بر مياد اينه که بينم تا بقيه برام تصميم بگيرند از خودم متنفرم ...از خودم از همه از تمام کساني که دارند اين لحظات رو بوجود ميارند بدون اينکه ما رو ببننند.... اينکه مثل يه تيکه جنس سر من چونه ميزنند ...اينکه من چند تا سکه ميارزم....خدايا اين روزها اونقدر سياه اونقدر تلخ که فقط دوست دارم يکي يه سيلي بزنه تو گوشم و از اين کابوس بيدارم کنه...چرا همه اينقدر خودخواه شدند ... حرف هايخودشون رو به اسم ما ميزنند تمام کارهاي خودخواهنشون رو پشت اسم ما قايم مي کنند.... پول چه تضميني ميتونه براي ما داشته باشه..کاش هيچ وقت هيچ چيزي به اسم مهريه و جهزيه و هر چيزي که توش رنگي از پول بود وجود نداشت...کاش مي ذاشتن زندگي رو از اول اول خودمون بسازيم .. کاش مي ديدند که ما هم آدميم...... تا حالا اينقدر مترسک وار يه جا نشسته بودم تا يه عده خيلي راحت انگار نه انگار که من اونجام تا اين حد تحقيرم کنند.....من دورم از خودم دورم...از همه حتي از اون هم دور شدم ...باورم نميشه که اين اتفاق ها براي من افتاده.. انگار از بالا وايسادم و فقط يه تماشاگرم.... کاش يکي بود که ميشد باهاش حرف زد يکي که بگه چي کار کنيم...يکي که بتونه به خانواده هامون بفهمونه که اين حرف ها به معني دادن امتياز نيست اينکه با هم تفاهم کنند به معني شکست يکي ديگه نيست ...اينکه اونها با اينکه خوشبختي ما رو ميخاند اما اينا خوشبختی نیست. ديشب بدترين شب زندگيم بود اينکه همه يه حس گرو کشي داشتن و حس مي کردند که اگه کوتاه بياند مغبون شدند. ما هنوز اول راهیم و به شدت احتياج داريم خانواده هامون قدم به قدم کنارمون باشند اما اونا اصلا ما رو نمي بينند و از همين الان براي هم جبهه گرفتند. خدايا آدم تو ميدون جنگ هم اينقدر بي رحم نيست حتي تو ميدون جنگ هم به زخمي ها رحم مي کنند اما ديشب هيچکس حتي صداي شکستن قلب ما رو نشنيد. صداي شکستن بغض ما تو جر و بحث هاي اونا گم شد. ديشب اصلا کسي ما رو نديد. از الان همش مي ترسم تو هر جلسه اي که قرار دوباره خانوادهامون با هم حرف بزنن دارم کابوس ديشب دوباره تکرار ميشه خدايا مي دونم هر چيزي تا سختي پشتشت نباشه شيريني توش حس نميشه اما خدا جون تو که مهربون بودي تو که مي دونستي طاقت ما چه قدر پس چرا ما؟..... اما نه بازم شکرت...من مي دونم تا حالاشم تو خواستي پس از اين به بعدم اگه تو بخواي همه چيز درست ميشه. ساعت ۸ شب الان ۲۴ ساعت از همه اين حرفها ميگذره اما من هنوزم نمي تونم باور کنم که دیشب اینقدر سیاه بوده. □ نوشته شده در ساعت ۱۲:۱۰ ق.ظ. توسط پاني
Comments:
|
لينکستان
وبلاگ شهر
آرشيوستان
اوت 2006
نوامبر 2006
دسامبر 2006
ژانویهٔ 2007
فوریهٔ 2007
مارس 2007
آوریل 2007
ژوئن 2007
اوت 2007
سپتامبر 2007
اکتبر 2007
ژانویهٔ 2008
فوریهٔ 2008
مارس 2008
آوریل 2008
مهٔ 2008
ژوئن 2008
ژوئیهٔ 2008
اوت 2008
سپتامبر 2008
اکتبر 2008
نوامبر 2008
دسامبر 2008
ژانویهٔ 2009
فوریهٔ 2009
ژوئیهٔ 2009
|