یکشنبه، اسفند ۰۶، ۱۳۸۵

باتلاق
"کاری کن که ازت متنفر بشم که بتونم ولت کنم" از دیشب تا حالا این جمله داره تو سرم چرخ میخوره و من گیج میزنم دیشب وقتی اینو گفتی بهت گفتم باشه قبول این کار رو میکنم اما نمیتونم، همش دارم فکر میکنم که الان باید چی کار کنم که این حرفت از سر چی بود؟ به عشق تعبیرش کنم یا نفرت؟ چی کار کنم که نترسم ار حرف زدن با تو؟ چه جوری بهت بگم فکرام وقتی به زبون میاد اصلا اون چیزی نیست که تو ذهنمه، که حرف نمیزنم نه برای اینکه نمیخوام حرف بزنم که نه اینکه خیلی مغرورم که خیلی غدم نه از سر هیچ کدوم اینا نیست، از سر ترس میترسم بیام حرف بزنم بعد طبق معمول گند بزنم به رابطمون، بهت میگم من ساکتم چون نمیتونم با تو حرف بزنم، میگی خب چرا یاد نمیگیری، میگم میخوام نمیشه، میگی اینم از سر خودخواهیت، میگم همه اون حرفا از سر دلتنگی بود، میگی نه دلتنگی نبوده خودخواهی بوده که چون حرفت رو گوش نکردم و نیومدم عصبانی شدی
میگی و میگی و میگی و من دیگه هیچی نمیگم
دیشب تو راه میرفتی و همه چیز رو پرت میکردی فریاد میزدی و پاره میکردی هم چیز رو حتی اون قلبای ولنتاین رو، هیچ کاری نمیتونستم بکنم نمیدونستم چه جوری آرومت کنم فقط نگات میکردم و این بیشتر عصبانیت میکرد، نمیدونم میفهمی چی میگم؟ گیر کردم تو یه باتلاق که هر دست و پا زدنم بیشتر تو میبردم دست از حرکت هم که میکشم تو میگی پس راضی از وضعیتت لذت میبری از این کار :(
خیلی درد داره که هم خودم زجر بکشم از این نتونستم هم تو مدام داد بکشی و متهم کنی که نمیخوام، که سعی نمیکنم

برچسب‌ها:

1 comments ....................................................................................................

Comments:
Life is ours
we live it our way
اما من هنوز میگم، این نوشته های تو جز اینکه تو رو کمی خالی کنه هیچ نفعی برای زندگیت نداره! حتی اگر ملینوها نفر بیان بخونن و نظرات اصلاحی و خیرخواهانه بدن! جز اینکه اون که باید، بیاد و اینا رو بخونه!
 
ارسال یک نظر