|
سهشنبه، شهریور ۱۳، ۱۳۸۶
●
مرثيه اي براي يک رويا
18 comments
.................................................................................................... چینی ها میگن:
اگر میخواهی شاد باشی برقص، اگر میخواهی آرام باشی بجنگ و اگر میخواهی فراموش کنی، بنویس يه فايده خيلي خوبه نوشتن اينه که آدم رو از فکر کردن مدام به چيزهايي که تو ذهنش چرخ ميخوره خلاص ميکنه، ميخوام تمام تلخي هايي که از جشن عروسي دارم رو بنويسم و بزارم همين جا بمونه و ديگه به ذهنم برنگرده، تموم اون چيزايي که باعث شده تا الان که نزديک يکسال از اون شب گذشته هنوز نرفتم سراغ عکاس و فيلم بردارمون و هر بار که به پاک کردن فيلممون تهديدم ميکنه يه جوري راضيش کنم به صبر کردن. نمي دونم چرا اينجوري بود نه اون شب که همه اتفاقات شباي قبلش همه ريزترين خريدهاي که کرديم همه و همه برام جز اعصاب خرد چيزي نداشت. * - از خريد حلقه شروع شد، اعتراف تلخيه اينکه حلقم رو دوست ندارم که فقط به اين خاطر خريدمش که مجبور شدم با مادر همسر گرامي و بالطبع مادر خودم بريم خريد. اينکه بعد از يه روز چرخ زدن تو بازار مجبور شدم، چون روم نشد بگم يه روز ديگه هم بيايم و حلقه اي رو خريدم که دوستش ندارم. هنوز هم منتظر اولين فرصتم که بريم و دوتايي اونقدر بگرديم تا يه حلقه خوشگل بخريم. بعد از اين جريان بود که با خودم عهد کردم ديگه همه خريدها رو دوتايي بريم و کسي رو نبريم. از طرف مامان خودم مشکلي نبود چون از اولشم ميگفت وقتي همه چيز براي خودتونه چرا نميريد با سليقه خودتون بخريد اما از اون طرف، ظاهرا من بدجوري سنتهاي احمقانه فاميلي رو لرزوندم. *- اولين نشونه اش تو خريد سرويس بود با خوشحالي اومديم و به همه نشونش داديم که يه سرويس فانتزي خريديم که يه چيزيه که خيلي هم زنونه نيست که دوستش دارم اما حرف ها اين خوشي رو خيلي زود گرفت. *- چاپ کارت عروسي، دقيقا 5 روز زير و رو کرديم بهارستان رو و مدام هم دنبال کارت و متني که بتونم قابش کنم و بزنمش به ديوار، همه چيز آماده بود که پدر همسر گرام امر فرمودن که آبروي ما ميره با اين متن جلوي مهمون ها که بايد متن عوض بشه؛ دعوا ميشه و طبق معمول باز هم من بازنده ميدون ميشم. بعد از عروسي حتي ديگه يه بار هم نرفتم سراغ کارت عروسي که با اون همه عشق خريده بودمش چون فقط زجرم ميده و من هنوزم هر کارت عروسي که مياد دستم نگاهم بي اختيار ميره روي متنش و قفل ميشه :( *- تو تموم فشارهاي کاري قبل از عروسي مدام ميشنوم که چرا شما همه کارها رو خوتون انجام ميديد چرا تقسيم نمي کنيد و من نمي فهمم چطور ميتونم سليقم رو به همه تفهيم کنم که بتونند جاي من تصميم بگيرم. *- براي پاتختي قراره لباس بدوزم و براي حنابندون دارم دنبال يه لباس آماده ميگردم بعد از يک هفته گشتن پيداش ميکنم، ميريم که بخريم که آقاي همسر باز يادش مي افته که بايد مادرش هم باشه، دوباره همون پرسه تکرار ميشه به مامانم زنگ ميزنم و ميگم که اونم بياد، ديروقته مي افته به روز ديگه، چند روز ديگه که دوباره وقت ميکنيم بريم در کمال ناباوري رنگي که من پسنديده بودم فروخته شده. *- شب حنابندونه و داماد توي مجلس نيست و آخر شب به ما ملحق ميشه، انتظار دارم به خاطر لباس و آرايشم براش جذاب تر باشم، اما در کمال ناباوري با من خداحافظي ميکنه و ميره که عمه اش رو برسونه خونش اون سر شهر و وقتي برميگرده که من از خستگي بيهوشم. فرداش داريم اسباب ها رو ميچينيم بهش گلايه ميکنم که نياز داشتم به بودنش، که کاش بود در عين ناباوري نيم ساعت بعد داريم سر هم فرياد ميزنيم، و من گوشه ذهنم مينويسم اولين دعوا توي خونه خودمون، دو روز قبل از عروسي. *- داريم با فيلم بردار قرار داد مي بنديم، تقريبا التماس ميکنم به همسر گرامي که بزار تمام عکس هاي سر مجلس رو بزاريم به عهده فيلم بردار، لج ميکنه و قبول نميکنه ميگه با دوربين خودمون ميندازيم، نتيجه اين ميشه که به جز عکس هاي دو نفره و خانواده درجه يک با هيچ کس ديگه عکس نداريم و من مورد توسط افراد زيادي متلک نوازي ميشم اون شب که شما ما رو دعوت کرديد که فقط براتون کادو بياريم و دريغ از يه عکس که با ما بندازيد و چون همه از فاميلهاي همسر جان هستم برمي گردم نگاش ميکنم که يه چيزي بگه که حداقل بگه اين خواست من نبوده اما به جز يه خنده احمقانه چيزي گيرم نمياد. *- داريم کيک سفارش ميديم، پسري که داره سفارش رو يادداشت ميکنه ميگه ميتونيم با آژانس کيک رو بفرستيم دم باغ و فقط شما تحويلش رو هماهنگ کنيد، باز هم همسر جان قبول نميکنه و ميگه نه دوستم مياد ميگيره و تموم استدلال هاي من براي اينکه اون شب اونقدر سرمون شلوغه که يادت ميره رو به هيچ ميگيره. شب عروسيه و ساعت 10:30 شب، همه منتظر کيکند و آقاي همسر يادش ميوفته که به کسي نگفته بره دنبال کيک :(( قرار ميشه شام سرو بشه و بعد کيک رو بيارن، بعد از شام تا ارکستر مياد شروع کنه آهنگ کيک رو بزنه صاحب باغ سر ميرسه و ميگه اماکن بهش بيشتر از 12 شب اجازه نداده و برق رو ميشکه، نتيجه اينکه کيک با دست زدن هاي چپ و راست بقيه و تو تاريکي کامل برش زده ميشه تو تمام مدت من داشتم به وسواسم تو انتخاب گل کيک و تجسمم از وقتي که ارکستر داره از 10 تا1 رو براي بريدن کيک ميشمره فکر ميکردم، همشون تو يه لحظه دود شد و رفت. *- شب قبل از عروسيه دوست دارم که فردا صبح از خونه و از پيش مامان و بابا برم آرايشگاه آقاي همسر هم همين طور، دوري خونه ها کار رو مشکل ميکنهف انتظار داري با يک ساعت زودتر راه افتادن کارها درست بشه اما در کمال تعجب مي شنوم که آقاي همسر ميگه تو فردا با آژانس برو آرايشگاه منم خودم ميرم!!!! و تو مدام با خودت فکر ميکني خيلي جالبه که عروس رو آزانس ببره آرايشگاه. *- شب قبل از عروسيه، زنگ ميزني به آرايشگرت و راضيش ميکني به جاي ساعت 3 تو رو 1 حاضر کنه و کلي قربون صدقش ميري تا قبول کنه. فردا ساعت يکه و حاضر و آماده نشستي تو آرايشگاه اما داماد حاضر نيست و ساعت دو و نيم از آرايشگاه درمياد و تو توي تمام اين يک ساعت و نيم داري حرفهاي گوش نواز آرايشگرت رو تحمل ميکني!! *- سر شامه، موقع سرو معلوم ميشه تو سرو اول به جز برنج چيزي تو ديس ها نيست و پرسنل محترم تمام غذاهايي رو که يک هفته صرف انتخابشون کردي يادشون رفته سرو کنن، داري منفجر ميشه از عصبانيت و همه فقط دارن آرومت ميکنن. *- آخر شبه، ميايد خونه خودتون، همه هستن و اومدن خداحافظي کنند وقتي ميرم تو بغل بابا تا از ازش خداحافظي کنم ميزنم زير گريه، نمي خوام که بره، همه چشمها خيس ميشه، و بابا سعي ميکنه آرومم کنه که ديگه کوچولو نباشي. همه ميرند با همون چشماي گريون پناه ميبرم به بغل همسر گرامي، شروع ميکنه به ناز کردنم و بعد کم کم گله ميکنه که چرا گريه ميکنم که اون آدم بدي نيست و نمي خواد بلايي سر من بياره، مبهوت نگاش ميکنم تا شايد يه نشون کوچيک از شوخي تو حرفاش ببينم اما قيافش اونقدر جديه که آروم راه ميفتم و ميرم تو اتاق تا لباسم رو در بيارم. *- يک هفته بعد از عروسيه، صبح از خواب پا ميشم به تمام اتفاقات هفته قبل فکر ميکنم، حالم خوب نيست تلخي اتفاقات ديوونم ميکنه، دعوا ميشه، مهم نيست سر چي، يهو گونم داغ ميشه و فقط ميتونم مبهوت نگاش کنم و از اتاق بيام بيرون، بازم گوشه ذهنم مينويسم فقط يک هفته بعد از عروسي!! *- براي ماه عسل هزارتا برنامه ريختم، هميشه روياي ماه عسل من توي کيش بوده، با آبهاي گرم خليج فارس، برنامه ريزي ميکنم، اما در کمال ناباوري چون باباش ميگه کيش چيزي نداره جز بازار، برنامه ميره رو هوا، نميريم کيش به همين راحتي. اين قصه ادامه داشت تا مدت ها، اما اتفاق هاي بالا از همه بيشتر با روز عروسي پيوند خورده و براي همين من رو مي ترسوند از اينکه برم سراغ فيلم اون شب. اما تازگي ها يه فکر مدام ته ذهنم بهم ميگه بايد برم اين فيلم رو ببينم تا بهم ثابت بشه که اون شب لحظه هاي خوب هم داشتم که ببينم شاد بودم که يادم بياد. ميريم، يکي از همين روزها حتما ميريم سراغش، قول ميدم □ نوشته شده در ساعت ۱۱:۴۳ ب.ظ. توسط پاني
Comments:
پانی عزیز! همه حرف هات رو می فهمم. واقعا حق داری. من هم روز عروسی کلی حرص خوردم. یکی از دوستان می گفت هیچ عروسی رو ندیده که از عروسیش راضی باشه.. فکر کنم فقط خودمون که از ماجراهای ÷شت پرده خبر داریم انقدر اذیت شدیم! اقای همسر من هم روز عروسی انقدر غر زد که خسته شدم و ناهار نخوردم که نمی دونی! هر چی هم می گفتم خب بریم یه جا یه چیزی بخور می گفت نه ولی همچنان غر می زد! راستی این اختلاف ها اول زندگی طبیعیه. بی خود یه چیز عامیانه باب شده که ماه عسل هست و شیرینی اول زندگی ولی واقعا تا
دو طرف با هم مچ بشن طول می کشه. من و همسرم سه سال با هم دوست صمیمی بودیم. انقدر که احساس م یگردیم یک نفریم بس که با هم اشنا بودیم. اون موقع فکر می کردم چیز بیشتری وجود نداره که ما از هم بدونیم ولی الان به این زندگی مشترک دوساله که نگاه می کنم می بینم رابطه چقدر جای کار دارههههه! و چقدر پیشرفت کردیم! با خیلی ها که صحبت می کنم اونها هم از عروسیشون راضی نبودن. کلی ماجرا
پیش اومده و خیلی اذیت شدن. ظاهرا فقط مشکل من و تو نیست! من با همرسم بعش صحبت کردم و احساسم رو از اون روز بهش گفتم و اینکه از چه چیز هایی ناراحت شدم. گفت که انقدر اون روز گیج بوده و نگران مراسم که چیزی از احساس و ناراحتی های من حالیش نشده! الان واقعا دلخوری خاصی ندارم! یاد مراسم می افتیم کلی می خندیم! - ببخشید اول صبحی نطقم باز شد! اروس عزيز، اصل ماجرا هم همين جا است، زمان ميبره که لفهمي همه اين اجراها فقط مختص به تو نيست و عموميه، بعد از فهميدن اين موضوعه که ميتوني خيلي راحت به همه اين اتفاقات بخندي
خيلي ممنون از حرفهاي دلگرم کنندت pani jan ziad narahat nabash . man hichkio nadidam ke az aroosish razi bashe makhososan khanoma , man ke khodam shabe arosim beine khanevadehamon sar eye mozoe maskhare davaee shod ke bia va bebin, fekr mikonam hamsaret kheyli tahte tasie khanevadashe ke bayad say koni in ghazye ro hal koni... man khodam ye mardam ..gahi marda kheyli shootan aslannemifahman hamsareshon chy mikhad to bayad ba hamsaret harf bezani khaste hato behesh begi.... be nazaream bayad az alan shoro koni vagarna moshkel peida mikoni ...montazere khabar haye khob hsastam azizat ;) weblogeto mikhodanm omidvaram eb zoodi khabar haye khobi tosh bebinam filetam boro begir agarna ta akhre omet afsoso mikhori
bye سلام
من هم از مراسم عروسی راضی نبودم و در واقع یکی از تلخ ترین خاطرات زندگی مشترکم بوده. نه فقط خود مراسم که از چند ماه قبلش هم جزو خاطرات تلخ بوده. باید بگم که من شخصا از زندگی چیزی که خوشم اومده یواش یواش ساختن زندگی و جمع کردن خوشی های ریز و درشت بوده و نه چیزهایی مثل جشن عروسی. به نظر من این ها بیشتر فانتزی هستن. اون چیزی که خوب میمونه لحظات خیلی کوچیکیه در طی زندگی که یواش یواش میسازین و برای هر کدومش مدت خیلی زیادی (خیلی بیشتر از خود زمان خاطره) وقت صرف کردین و کار کردین تا این که به چند لحظهی خوش دست پیدا کردین. دوست عزیز ... واقعا برات متاسفم که انقدر یه جشن عروسی بی خاصیت برات اهمیت داره. اولش که مطلبت رو دیدم فکر کردم از سنت ها گلایه داری اما بعد دیدم همش حرفهای خاله زنکی و صدمن یه غازه که دوزار نمیرزن. چطور حاضری وقت خودتو دیگرانو با یه همچین اراجیفی تلف کنی ..
راستش به نظرم مجلس عروسی اصلا مهم نیست. در ضمن برام جالب بود که تو بیشتر این حرفا یه "من" وجود داشت. نمیخوام ناراحتتون کنم ولی چرا فکر میکنین اینقد مهمین؟ مثلا این مهمه که شما دوست دارین برین کیش ولی این اصلا مهم نیست که همسرتون تو کیش بهش خوش نمیگذره (حتی فقط به خاطر احترام به نظر پدرش).
فکر کنم مهمترین چیزی که میتونه زندگی مشترک رو شیرین کنه شکستن "من"یت هاست. امیدوارم حالا دیگر برایت مسجل شده باشد که همه این مراسمات چرت است. و اینکه خود زندگی چرت است. امید داشتن به اینکه حتما شادی ای در زندگی زناشویی درپیش است چرت است، امید داشتن به اینکه یه روزی عکس ازدواجتو قاب کنی بذاری رو دیوار چرت است. چون فردا دل شوهر تو میرود دنبال یکی دیگر و دل تو دنبال یکی دیگه. حالا بعد از 4،5 سال متوجه می شوی ازدواج همچین قهی هم نبوده است. ببخشید که اینطوری بی ادبانه شد.
سلام من هنوز عروسی نکردم و فقط مراسم عقد برگزار کردیم ولی فقط از آن شب فقز یک چیزش تو ذهنم مونده و اون گریه هایی که سر سفره عقد به خاطر رفتار دیگران ریختم هستش من مراسمم عالی بود ولی اطرافیانم جوری با من و همسرم رفتار کردند که انگار کینه چندین و چند ساله از من به دل دارند حتی مادرم هنوزم همسرم این مسئله را مثل پتک تو سرم خرد می کنه من هم تصمیم گرفتم مراسم عروسی نگیرم گور بابای مردم و فامیل
سینا از تبریز همین بود؟
اتفقات عروسیت وقبل وبعدش همینقدر بود؟ خیلی کمه! یعنی هیچی نیست ! اما بیا از اتفاقهایی که جالب بود و خندیدی هم بنویس . خوب بود باور کن! اي بابا امان از دست اين خانمهاي محترمه اصلا عروسي نگيريد خيلي بهتره بدبخت داماد با اينهمه خرج و مخارج آخرشم اين .ببخشيدا اما به نظر من شما دنبال نمايشيد و پز دادن تا برگزاري عروسي و رسيدن به همسر دلخواه.حالا خيلي از اون لحظه ها نشد كه نشد فداي سرتون لحظه هاي بعديرو خودتون بسازيد.بعدشم قرار نيست آدما به خاطر حرف بقيه زندگي كنند.اين گوش ميشه در اونيكي دروازه ديگه چرا اعصاب خودتو خورد ميكني؟زندگيرو هرچي سختتر بگيري سختتر سرت مياد.از رك بودنم عذر ميخوام
hamsare gerami!!!
age midonesti injori echera zanesh shodi man ba in matn hamsare geramie shoma ro shabihe adam ahani tasavor kardam پانی به مزخرفات این آدما گوش نکن! بدون اینکه تو رو بشناسن یا حتی چند تا پست دیگه از وبلاگت بخونن واسه خودشون رفتن بالای منبر و دارن قضاوت میکنن!
من واقعا نمی دونم این سیستم کثیف بالاترین چیه! آدم از دستشون نمیتونه دو دقه راحت نفس بکشه ! بوس بوس گلم :* جدی نگیر این حرفا رو. خودت که بهتر میدونی :* دوستت دارم پرگلک با نظر بعضی از کاربرها که میگن اشکال نداره و گذشته و یا سر کوفت میزنن و اینا اصلا موافق نیستم چون یکی از افراد نزدیک به من هم همینطور بوده عروسیش (دروغ نگم ، مادرم) و تا ناراحت میشه و یادش میاد ، تو خونه این قضیه رو می گه و گله می کنه با اینکه قضیه ی ۲۰ سال پیشه ، ولی به هر امید های دیگه مثل مثلا بچه میتونه حساسیت شما رو نسبت به وقت هایی که یادتون میاد این قضیه رو کمتر کنه ، به هر حال الان منم شاید کاملا این رفت تو ذهنم که چه چیزهایی رو نباید انجام بدم به عنوان یه داماد!
البته حالا مونده تا من داماد بشم (البته پدر مادر من هم نظر می دن ولی نظر آخر رو من میدم چون می گم قضیه مربوط به منه!)ا من نمیدونم حرفام چقدر صحت داره ولی نظرم (به عنوان یه پسر ۱۶ ساله) اینه. آرزوی موفقیت می کنم براتون پانی جان
متاسفانه به ما دوچیز را هیچوقت یاد نداده اند و در فرهنگمان نیست، یکی دخالت نکردن در کار دیگران است و دیگری احترام گذاشتن به خواسته های خود. ما پا فشاری بر خواسته های خود را با خودخواهی اشتباه می گیریم. مثلا اینکه بعضیها بهت اعتراض کرده اند که چرا اینقدر «من، من» گفته ای واقعا مسخره است. عروسی تو بوده، همه چی مربوط به تو بوده! ضمنا پدرشوهرت هر وقت خواست بره ماه عسل نره کیش ولی ماه عسل شما چه ربطی به اون داره؟ عزیزم ما باید یاد بگیریم به خواسته هامون احترام بگذاریم و به دیگران هم یاد بدیم که برامون احترام قائل بشن. می دونم آسون نیست. منهم همیشه با این مشکل دارم. حالا که گذشته ولی امیدوارم در آینده بتونی خواسته هایت را عملی کنی و به رویاهایت برسی. به جای فکر کردن به چیز های پیش پا افتاده
ارسال یک نظر
به زندگی شاد وهمسرت بچسب من واقعا دلم برای شوهرت سوخت تو که بعد از یک روز حلقه مورد علاقت رو انتخاب نکردی باید بیش تر از اینها برای انتخاب همسرت وقت گذاشته باشی پس با این فکرها زندگیت رو خراب نکن
|
لينکستان
وبلاگ شهر
آرشيوستان
اوت 2006
نوامبر 2006
دسامبر 2006
ژانویهٔ 2007
فوریهٔ 2007
مارس 2007
آوریل 2007
ژوئن 2007
اوت 2007
سپتامبر 2007
اکتبر 2007
ژانویهٔ 2008
فوریهٔ 2008
مارس 2008
آوریل 2008
مهٔ 2008
ژوئن 2008
ژوئیهٔ 2008
اوت 2008
سپتامبر 2008
اکتبر 2008
نوامبر 2008
دسامبر 2008
ژانویهٔ 2009
فوریهٔ 2009
ژوئیهٔ 2009
|