یکشنبه، اسفند ۰۵، ۱۳۸۶

تلنگري براي يک مرثيه
نتونستم، تمام اين مدت فقط داشتم خودم رو گول ميزدم هنوز هم نميتونم جلوي فلاش بکهاي ذهنم رو به شب عروسي بگيرم. نميفهمم چرا اين حفره نمي خواد پر بشه. تو تمام اتفاقات ديگه تونستم از قفل کردن ذهنم روي اونها جلوگيري کنم اما تو اين يه مورد تنها کاري که تونستم بکنم فرار از موقعيت هايي که اون شب رو يادم بياره، دارم از همه چيز فرار ميکنم اين بده تلخه اين چيزي نيست که بخوام اما چاره اي هم براش ندارم.دختر خالهه داره عروسي ميکنه از وقتي افتاده دنبال کاراي عروسيش خودم بهش زنگ زدم که ميام کمکش اما همون شب اول وقتي به حال مرگ افتادم از ناراحتي فهميدم بايد خودم رو بکشم کنار قبل از اينکه دوباره بيفتم تو اون حلقه باطل، فيلم عروسي رو گرفتيم اما هنوز حتي يک دور کامل هم نگاهش نکردم نميتونم، ميخوام اما نميتونم دوام بيارم، لعنت، لعنت، چرا اون اتفاقات تلخ همزمان شد با عروسي چرا تو يه موقعي اتفاق نيفتاد که هيچ اتفاق ديگه اي باهاش همزمان نباشه يه اتفاقي که مدام اطرافيان، اتفاقات و تلنگرهاي کوچيک يادآوريش نکنه، هيچ کس براي دعواهاش سالگرد نميگيره اما همه عروسي ميگيرن همه سالگرد عروسي ميگيرن همه ميخوان فيلم عروسي رو ببينن و هيچ کس من رو اين وسط نميفهمه، نميفهمن که من با عروسي مشکل ندارم ، يادآوري خاطرات موازي با اونه که داغونم ميکنه، يک سال طول کشيد تا تونستم تموم انرژيم رو بزارم براي فراموش کردنش براي جدا شدن از اون پيله، وقتي حالم خوبه وقتي همه چيز آرومه مدام به خودم ميگم تونستي، که تونستم جلوي هجوم اون همه فکر رو بگيرم اما کوچکترين تلنگري يادم ميندازه که نشده، نتونستم :((
درد داره اين اتفاق ها، درد داره اينکه هيچ دفعه اي نتونستم به آقاي همسر بفهمونم اين فرار من از يادآوري جشن عروسي به خاطر پشيموني از ازدواج نيست به خاطر هجوم يادآوري اتفاقات موازي با اونه، ميبينم که خسته شده ميفهمم که فکر ميکنه چقدر احمق بوده، هيچ وقت تا اين حد احساس نتونستن در عين خواستن نکردم ديگه تموم شدم، خالي شدم، آخرين قطره هاي انرژيم رو هم مصرف کردم. چرا همه اون اتفاقات يه موقع ديگه اتفاق نيفتاد، اگه اينجوري بود تا حالا هزار بار فراموش شده بود هزار بار.

برچسب‌ها: ,

2 comments ....................................................................................................

Comments:
خوشحالم که اومدم اینجا
violet
 
ببین عزیزم . به ندرت میشه با استدلال جلوی احساس رو سد کرد . ولی به هرحال . یاد چند سال پیش بیفت . یاد اون موقع ها که با اقای همسر دوست بودید و هنوز ازدواج نکرده بودید . یادته اون موقع ها چقدر دوست داشتی جائی باشه که فقط یک ساعت بتونید بدون مزاحم حرف بزنید و تنها باشید ؟ یاد عطش اون روزها باش . یاد روزهائی که خیلی دوست داشتی وقتی صبح بیدار میشی اون رو کنار خودت ببینی . همه اون لحظات جدائی و فراق ..حالا حیفه به خاطر یک سری اشتباهات کوچک و بزرگ روی همه چیز خط بطلان بکشی . آخرین رابطه ای که داشتم . واقعا کامل و پرفکت بود . ما حاضر بودیم به خاطر هم هرکاری بکنیم . هر سختی رو به جون بخریم . حاضر بودیم برای هم بمیریم . بارها این رو ثابت کردیم . فقط . چیزی که هست . ما بلد نبودیم اشتباهات کوچیک هم رو ببخشیم و فراموش کنیم . و به همین دلیل . به خاطر یک چیز جزئی و احمقانه . تمام اون همه عشق و احساس به باد فنا رفت......
 
ارسال یک نظر